حضرت عیسی (علیه السلام) دنیا را دید بصورت عجوزه ای که قدش خمیده و چادر رنگین بر سر انداخته و یک دست خود را به حنا خضاب و دست دیگر را به خون آغشته کرده است.

عیسی فرمود چرا پشتت خمیده؟ گفت از بس که عمر کرده‌ام.
فرمود که چرا چادر رنگین بر سر داری؟ گفت تا دل جوانان را با آن فریب دهم.
فرمود که چرا به حنا خضاب کرده‌ای؟ گفت الحال شوهری گرفته‌ام.
فرمود که چرا دست دیگرت به خون آغشته‌ای؟ گفت الحال شوهری کشته‌ام.
پس عرض کرد: یا روح الله! عجب این است که من پدر می‌کشم ، پسر طالب من می‌شود و پسر می‌کشم پدر طالب من می‌شود و عجب تر اینکه هنوز هیچکدام [از طالبان من] به وصال من نرسیده‌اند و بر بکارت خود باقی هستم

فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 و ساعت 8:4 |

 

آن بهره ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش می کوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار ...
تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
خیّام

در زبان انگلیسی ضرب المثلی هست که مضمون سخن خیّام را بیان می کند :
"Enough is as good as a feast "
یعنی به حد کفایت داشتن همان قدر خوب است
که بودن در ضیافت و نعمت بیکران .
یعنی وقتی آدمی به نان و خورشی مختصر
سیر می شود و لذت می برد
این از نظر برخورداری با حضور او در یک مهمانی بزرگ
برابر است بلکه از بسیاری جهات بر آن ترجیح دارد .

بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
 

فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در شنبه هفدهم خرداد 1393 و ساعت 8:8 |
سران قوم و فریسیان زنی را که در حال زنا گرفته بودند، کشان کشان به مقابل جمعیت آوردند و به عیسی گفتند:
«استاد، ما این زن را به هنگام عمل زنا گرفته ایم. او مطابق قانون موسی باید سنگسار شود. ولی نظر شما چیست؟» آنان می خواستند عیسی چیزی بگوید تا او را به دام بیاندازند و محکوم کنند.
ولی عیسی سر را پایین انداخت و با انگشت بر روی زمین چیزهایی می نوشت. سران قوم با اصرار می خواستند که او جواب دهد.
پس عیسی سر خود را بلند کرد و به ایشان فرمود: «بسیار خوب؛ آنقدر بر او سنگ بیاندازید تا بمیرد.
ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خود تا به حال گناهی نکرده است».

سپس دوباره سر را پایین انداخت و به نوشتن بر روی زمین ادامه داد. سران قوم از پیر گرفته تا جوان، یک‌یک بیرون رفتند تا اینکه در مقابل جمعیت فقط عیسی ماند و آن زن.
آنگاه عیسی بار دیگر سر را بلند کرد و به زن گفت: «آنانی که تو را گرفته بودن کجا رفتند؟ حتی یک نفر هم نماند که تو را محکوم کند؟» زن گفت: «نه آقا» عیسی فرمود: «من نیز تو را محکوم نمی کنم. برو و دیگر گناه نکن.»

فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 و ساعت 8:19 |
مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)
فیه ما فیه
همه چیز را تا تجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی. طلب آدمی آن باشد که چیزی نایافته طلب کند، و شب و روز در جست و جوی آن باشد.
الا طلبی که یافته باشد و مقصود حاصل بود و طالب آن چیز باشد.
این عجبست؛ این چنین طلب در وهم آدمی نگنجد و بشر نتواند آن را تصور کردن، زیرا طلب او برای چیز نویست که نیافته است. و این طلب چیزی که یافته باشد و طلب کند این طلب حق است، زیرا که حق تعالی همه چیز را یافته است و همه چیز در قدرت او موجود است که:
کُن فَیَکون (موجود باش آن چیز بی درنگ موجود خواهد شد – انعام -73).اَلْواحِدُ الْمَاجِدُ، واجد آن باشد که همه چیز را یافته باشد و مع هذا، حق تعالی طالب است که: هُوَالطّالِبُ وَالْغَالِبُ.
پس مقصود ازین آنست که ای آدمی،
چندانکه تو درین طلبی که حادث است و وصف آدمیست، از مقصود دوری،
چون طلب تو در طلب حق فانی شود و طلب حق بر طلب تو مستولی گردد،
تو آنگه طالب شوی به طلب حق.

فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 و ساعت 8:17 |

" وظیفه روزانه "

هر بامداد که از خواب برخاستی خدا را سپاس گوی
که در آن روز تو را کاری هست که ،
مطلوب یا نامطلوب ، باید آن را انجام دهی ...
و چون کاری است واجب ،
واجب است که بهترین تلاش خود را در انجام آن صرف کنی .
این احساس تو را به فضیلت اعتدال و حاکمیّت بر خویش
و پشتکار و قدرت اراده و سرخوشي و خورسندي می آراید
و یکصد فضیلت دیگر برای تو به همراه می آورد
که آن انسان کاهل بیکار هرگز از آن خبر نمی شود .

"Daily Duty "
Thank God every morning when you get up
that have something to do that day
which must be done, whether you like it or not.
Being forced to work and forced to do your best
will breed in you temperance and self-control,
diligence and strength of will, cheerfulness and content,
and a hundred virtues which the idle never know.
Charles Kingsley

نوشته چارلز کینگزلی
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "

 

فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 و ساعت 8:9 |

نوروز یعنی روز نو؛. البته چون نیک بنگریم، هر لحظه عالم نو است. در هر لحظه و هر نفس عالم نو است و تغییر میکند؛
ما فکر میکنیم ثابت است؛ اما عالم هر نفس، هر لحظه و هر آنی در تغییر است. یک آن تکرار در عالم نیست، ثبات نیست. عالم طبیعت تجلی خداوند است و تجلی خداوند از ابد تا ازل دوبار هم تکرار نمیشود؛ یعنی هرگز اتفاق نمیافتد که تجلی خداوند تکرار شود.

هر لحظه تجلی جدیدی است و این تجلیات از ازل تا ابد هم بیپایان است. بنابراین هر لحظه نو است. از نظر عرفا همیشه عید است و همیشه عالم تا...زه و نوروز است و در واقع باید گفت هر «نولحظه» و «نوآن»، عالم تازه است.

از نظر عارفان هر آن عید است. یکی از عرفا میگوید: عارفان هر دمی دو عید کنند/ عنکبوتان مگس قدید کنند. در دم یعنی یک لحظه عارف دو عید دارد. اما عنکبوت در لانه و شبکهای که بافته مگس را صید میکند و قدید (کنسرو و بستهبندی) میکند و نگهداری میکند؛ یعنی عنکبوت در لحظه زندگی نمیکند و غذای خود را نگه میدارد، اما عارف چیزی را نگه نمیدارد و هر لحظه عالم برایش نو میشود. این است که همیشه ايام برای عرفا نوروز و تازه است و هیچوقت عالم را کهنه نمیبینند. اصلا عارف نمیتواند کهنه ببیند و همه چیز برای او تازه است.

این معنی میتواند به روز و ماه تبدیل شود و کسانیکه اهل ظاهر هستند و دقت دم نگری را ندارند و نمیتوانند تازگی هر نفس را ببینند، سالی یک مرتبه را نوروز میدانند. ایرانیان باستان برای هر سال 12 برج (ماه) قائل بودند و ما هنوز این اسامی را استفاده میکنیم که هر اسمی هم معنای خاص خود را دارد. مثلا مرداد که در واقع امُرداد است، یعنی پایدار (فناناپذیر) و چیزی که نمیمیرد. طبیعت فصل فسرده زمستان را پشت سر میگذارد که همهچیز یخزده و فسرده و برگهای درختان ریخته است و همه چیز در کمون و بطون است.
یکمرتبه فصل اعتدال فرا میرسد که نه گرم است و نه سرد؛ یعنی همان ربیع و نوروز و غنچهها شکفته میشود و برگهای سبز و جوان از درختها بیرون میآید و عالم چهره جدید به خود میگیرد و شکل گلستان پیدا میکند. این نوروز است؛ یعنی روز و سال، نو میشود. این رسم از ایران باستان همواره بود و همواره هست و عجیب است که این رسم باقی مانده است؛ حتی زمانی که اسلام هم آمده، آن را نسخ نکرده و باقی مانده و هنوز هم میان مسلمانان ایرانی و کسانی که فرهنگ ایرانی دارند، رواج دارد.

 

فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 و ساعت 8:8 |

آنچه را كه مردگان ديدند اگر شما می ديديد، ناشكيبا بوديد و مى ترسيديد، و می شنيديد و فرمان می برديد.
ولى آنچه آنها مشاهده كردند بر شما پوشيده است، و نزديك است كه پرده ها فروافتد.
اگرچه حقيقت را به شما نيز نشان دادند، اگر بدرستى بنگريد، و نداى حق را به شما شنواندند، اگر خوب بشنويد و به راه راست هدايتتان كردند اگر هدايت بپذيريد
مطالب عبرت آموز اندرز دهنده را آشكارا ديديد، و از حرام الهى نهى شديد،
و پس از فرشتگان آسمانى، هيچ كس...
جز انسان، فرمان خداوند را ابلاغ نمی كند.
قيامت پيش روى شما و مرگ در پشت سر، شما را می راند.
سبك بار شويد تا برسيد.
همانا آنان كه رفتند در انتظار رسيدن
شمايند.

مولا امیرالمومنین علی (ع)

( خطبه 20 نهج البلاغه )

فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 و ساعت 8:7 |

زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com


+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 و ساعت 9:16 |

ذوالنون مصري که از عرفاي بزرگ است گفت: روزي به کنار رودي رسيدم، قصري ديدم در نزديکي آب. از آب طهارتي کردم چون فارغ شدم چشمم بر بام قصر افتاد که دختري بسيار زيبا بر آن ايستاده بود. خواستم او را بشناسم گفتم اي دختر تو که هستي؟ گفت اي ذوالنون چون از دور تو را ديدم فکر کردم ديوانه‌اي، چون طهارت کردي و به نزديک آمدي فکر کردم عالمي، و چون نزديکتر آمدي فکر کردم عارفي. و اکنون به حقيقت نگاه مي‌کنم مي‌بينم نه ديوانه‌اي، نه عالمي و نه عارف. گفتم چطور؟ گفت اگر ديوانه بودي طهارت نکردي و اگر عالم بودي به زني نگاه نمي‌کردي و اگر عارف بودي دل تو به غير حق به کسي ميل نمي‌کرد و غير از حق را نمي‌ديد. اين را بگفت و ناپديد شد. فهميدم که او انسان نبود بلکه فرشته‌اي بود براي تنبيه من که آتش در جان من اندازد.


فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com


+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 و ساعت 9:15 |

گفتم : خسته ام
گفتی : لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ - از رحمت خدا نا امید نشوید (زمر/53)

گفتم : هیچکس نمی داند تو دلم چی میگذره
گفتی : إن اللَّه یَحولُ بَیْنَ المَرءِ وَ قَلبِه
- خدا حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24)

گفتم : غیر از تو کسی را ندارم
گفتی : نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
- ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم (ق/16)

گفتم: ولی انگار اصلا" منو فراموش کردی
گفتی : فاذکرونی اذکرکم - مرا یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی : وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيبًا - تو چه میدانی شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63)

گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای منِ کوچک خیلی دوره,تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی: وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ وَاصْبِرْ حَتَّىَ يَحْكُمَ اللّهُ
- کارهائی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس / ۱۰۹)

گفتم: خیلی خونسردی , تو خدائی و صبور, من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک ....یه اشاره کنی تمومه
گفتی: عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ - شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشد (بقره/216 )

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا " چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم- خدا نسبت به همه مردم مهربون است (بقره/143)

گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا، مردم به چه دل خوش کرده اند ، باید به فضل و رحمت خدا شاد بود

گفتم: اصلا" بی خیال توکلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوکلین - خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159)

گفتم:خیلی دوستت دارم.
ولی اینبار انگار گفتی :
حواست را خوب جمع کن. یادت باشد که : وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ -
بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند.اگر خیری به آنها برسد , امنیت و آرامش پیدا می کنند و اگر به بلایی گرفتار شوند تا امتحان شوند , رو گردان میشوند (حج/11)


فرش شفقي تبريز

www.shafaghicarpets.com

www.shafaghi.com


+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 و ساعت 9:2 |