X
تبلیغات
از فرش تا عرش

    تحقیقات نشان می‌دهد سوءتفاهم و برداشت غلط میان سخنوران زبان ترکی به مراتب کمتر از سخنوران زبانهایی است که منظور خود را با جملات طولانی و اصطلاحات غیر صریح بیان می‌کنند.

به گزارش شفقنا از تی آر تی زبانشناسان و روانشناسان معتقدند که زبان رابطه مستقیمی با اندیشه دارد. بطوری که عده‌ای از دانشمندان زبان را "اندیشیدن با صدای بلند" و اندیشه را "سخن گفتن بی صدا" می‌خوانند.

رابطه متقابل زبان و جامعه و یا به عبارت دقیق‌تر، رابطه زبان با رفتار اجتماعی نیز از جمله مواردی است که توجه زبانشناسان و جامعه‌شناسان زبان را به خود جلب کرده است.

به راحتی می‌توان گفت که نحوه زندگی جوامع اولیه که موفق به ایجاد این وسیله ارتباطی مهم شده‌اند، تاثیر مستقیمی بر ساختار زبان داشته است. بطوری که با اندکی بررسی می‌توان تشخیص داد که چه زبانی با چه جامعه‌‌ای هماهنگی و مطابقت دارد. برای مثال دیسیپلین و جدیت زبان آلمانی که در میان عامه از آن به عنوان زبانی خشن یاد می‌شود را می‌توان در تمامی زمینه‌های اجتماعی، رفتاری، کاری، هنری، صنعتی و حتی سیاسی جامعه آلمان مشاهده کرد.

همچنین غنای زبانی و تعداد واژه‌هایی که در زبان روزمره از سوی گویشوران بکار برده می‌شود نیز در تولید اندیشه در میان اندیشمندان آن جامعه موثر است.

برای اندیشه‌های بزرگ، زبانهای غنی لازم است و زبان، با رشد اندیشه غنی‌تر می‌گردد. جای تعجب نیست که مثلا کشورهای پیشرفته انگلیسی‌زبان برای توسعه هرچه بیشتر علم و صنعت، از زبانهای دیگر به ویژه زبان مرده لاتینی نیز برای غنی‌تر ساختن انگلیسی به عنوان بزرگترین زبان علمی عصر حاضر، به خوبی استفاده می‌کنند. انعطاف پذیری این زبان، در اتخاذ سیاستهای چند بعدی و منعطف کشورهایی مانند آمریکا و انگلستان نیز قابل مشاهده است.

در این میان زبان ترکی تنها با داشتن یک فعل بی‌قاعده به عنوان یکی از با قاعده‌ترین زبان جهان شناخته می‌‌شود. این زبان نیز همانند دیگر زبانها به خوبی منعکس کننده اندیشه و رفتار اجتماعی ترکهاست. وجود افعال بسیار متنوع و امکان بیان مفاهیمی طولانی با جملاتی کوتاه، این زبان را از دیگر زبانها متمایز می‌سازد.

این امر، یعنی امکان بیان سریع و در عین حال صریح مفاهیم سبب گردیده تا زبان ترکی در ایران، قرنها زبان ارتش و دربار باشد. زیرا در جاهایی که دیسیپلین، جدیت، بیان صریح و کوتاه مورد نیاز باشد، زبان ترکی می‌تواند به بهترین نحو ایفای نقش کند.

این زبان بر خلاف زبانهایی که در بیان احساس از ظرافت و ویژگیهای خاصی برخوردار است، در بیان اندیشه و تفکر موفق‌تر است. شاید به همین دلیل است که در جوامع ترک، تعارفهای افراطی و استفاده از جملات بلند تشریفاتی کمتر به چشم می‌خورد و ارتباط بین سخنوران این زبان، از سادگی، اصالت، صراحت و صداقت خاصی برخوردار است.

تحقیقات نشان می‌دهد سوءتفاهم و برداشت غلط میان سخنوران زبان ترکی به مراتب کمتر از سخنوران زبانهایی است که منظور خود را با جملات طولانی و اصطلاحات غیر صریح بیان می‌کنند.

از دیگر ویژگیهای زبان ترکی، وجود هزاران فعل تک سیلابی است که یادگیری آن را به ویژه برای کودکان آسانتر می‌سازد. برای مثال، افعال تک سیلابی مانند "گل" (بیا)، "آل" (بگیر)، "وور" (بزن)، "یات" (بخواب)، سات" (بفروش)، "دل" (سوراخ کن)، "سیل" (پاک کن)، "یاز" (بنویس)، "گز" (بگرد)، "دور" (بایست، بلند شو)، "سور" (بران)، "یان" (بسوز)، "سؤن" (خاموش شو) و غیره در زبانهای دیگر از جمله فارسی با افعالی دو و یا سه سیلابی و حتی گاهی کلمات مرکب بیان می‌گردد.

www.shafaghi.com

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 و ساعت 8:32 |

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 و ساعت 11:26 |
"وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد
اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است
زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند
در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید
شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمندتر است
پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد.."

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در یکشنبه هشتم بهمن 1391 و ساعت 9:19 |
مولانا مردم را به چهار دسته تقسیم کرده است :

یکی آنها که آخر را می بینند و عاقبت اندیشند

و یکی آنانی که اول را می نگرند و اینکه خداوند چه رقم زده است

و گروهی غرق درحق اند و از اول و آخر فارغند

و گروه چهارم آنهایی هستند که در هواهای نفسانی خود غرقند و نه از اول یاد میکنند و نه از آخر!

ازغایت غفلت و ایشان علف دوزخند

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 و ساعت 16:34 |
روزی لویی شانزدهم در محوطه ي کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ي قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!
فلسفه ي عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 و ساعت 12:27 |
در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.

همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد.

همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد.

به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟

زن به سرعت گفت: "هرگز” ؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟

زن گفت: البته که نه ! زندگی در این جا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد.

مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟

زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً می توانم تا گورستان همراه تو بیایم اما در مرگ … متأسفم !

گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم ، هر جا که بروی تاجر نگاهی کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: "باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت می بودم…

در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!

۱٫ همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک می کند.

۲٫ همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

۳٫ همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

۴٫ همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و تنها رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در یکشنبه پنجم شهریور 1391 و ساعت 8:53 |

« خداوند از انسان چه می خواهد؟!...»

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع  وگریه و زاری بود.

در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را،  بالای سرش دید، که  با تعجب و حیرت؛  او را،  نظاره می کند !

استاد پرسید : برای چه این همه  ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و  برخورداری از لطف خداوند!

استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟

شاگرد گفت : با کمال میل؛  استاد.

استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو  از  پرورشِ آن  چیست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .

استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!

استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!

شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و  با ارزش تر ، خواهند بود!

استاد گفت : 

پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!

همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.

تلاش کن تا آنقدر  برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی

تا  مقام و لیاقتِ  توجه، لطف و  رحمتِ  او را، بدست آوری .

خداوند از  تو  گریه و  زاری نمی خواهد!

او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و  با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد

« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و  زاری را.....!!!»
+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در یکشنبه چهارم تیر 1391 و ساعت 10:3 |

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت

مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد

متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی

میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش

را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت

و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه

خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را

بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش

تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد

چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر

درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش

را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین

انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 و ساعت 17:59 |

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بوداز او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...

 

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در سه شنبه نهم اسفند 1390 و ساعت 8:49 |
To fall in love
عاشق شدن
 
To laugh until it hurts your stomach
.آنقدر بخندي كه دلت درد بگيره
 
To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني
هزار تا نامه داري
 
To go for a vacation to some pretty place.
براي مسافرت به يك جاي خوشگل بري
 
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي
 
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي
 
To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم كه اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !
 
To clear your last exam.
آخرين امتحانت رو پاس كني
 
To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to.
كسي كه معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت
مي خواد ببينيش بهت تلفن كنه
 
To find money in a pant that you haven't used
since last year.
توي شلواري كه تو سال گذشته ازش استفاده
نمي كردي پول پيدا كني
 
To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
براي خودت تو آينه شكلك در بياري و
بهش بخندي !!!
 
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعتها هم
طول بكشه
 
To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي
 
To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفي بشنوي كه يك نفر داره
از شما تعريف مي كنه
 
To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني كه چند ساعت ديگه
هم مي توني بخوابي !
 
To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگي رو گوش كني كه شخص خاصي رو به ياد شما
مي ياره
 
To be part of a team.
عضو يك تيم باشي
 
To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني
 
To make new friends.
دوستاي جديد پيدا كني
 
To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتي "اونو" ميبيني دلت هري
بريزه پايين !
 
To pass time with
your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري كني
 
To see people that you like, feeling happy
.كساني رو كه دوستشون داري رو خوشحال ببيني
 
See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و
ببينيد كه فرقي نكرده
 
To take an evening walk along the beach.
عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني
 
To have somebody tell you that he/she loves you.
يكي رو داشته باشي كه بدونيد دوستت داره
 
remembering stupid
things done with stupid friends.
To laugh .......laugh. ........and laugh ......
يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كارهاي
احمقانه اي كردند و بخندي
و بخندي و ....... باز هم بخندي
 
These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونيم
 
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يك هديه است كه بايد ازش لذت برد
نه مشكلي كه بايد حلش كرد
چاپلين مي گويد :
وقتي
زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشون ميده
به اون نشون بده تو 1000 دليل براي خنديدن

+ نوشته شده توسط كاظم شفقي در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت 9:2 |